جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
grignoter
01
کم (غذا) خوردن, بازی بازی کردن
manger un peu, sans faire un vrai repas
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل کنشی
جدانشدنی
فعل کمکی
avoir
اولشخص مفرد
grignote
اولشخص جمع
grignotons
اولشخص زمان آینده
grignoterai
وجه وصفی حال
grignotant
اسم مفعول
grignoté
اولشخص جمع زمان ناقص
grignotions
02
به تدریج به دست آوردن, به تدریج کسب کردن
gagner ou obtenir progressivement, petit à petit
03
نابود کردن, ویران کردن
abîmer ou dégrader progressivement jusqu'à détruire



























