جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to inhabit
01
ساکن شدن
to reside in a specific place
Transitive: to inhabit a region
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
inhabit
سومشخص مفرد
inhabits
وجه وصفی حال
inhabiting
گذشته ساده
inhabited
اسم مفعول
inhabited
مثالها
Nomadic tribes used to inhabit this region before settling in permanent villages.
قبایل کوچنشین پیش از سکونت در روستاهای دائمی در این منطقه سکونت داشتند.
مثالها
Dark thoughts seemed to inhabit his mind during difficult times.
به نظر میرسید افکار تاریک در زمانهای سخت در ذهنش ساکن شدهاند.
درخت واژگانی
inhabitancy
inhabitant
inhabit
habit



























