جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
تصویر
او با دوربین خود یک تصویر خیرهکننده از قله کوه گرفت.
تندیس, مجسمه
موزه یک تصویر از یک امپراتور رومی را به نمایش گذاشت.
تصویر, ظاهر
او یک تصویر مطمئن در محل کار حفظ کرد، در حالی که شکهایش را پنهان میکرد.
کارآگاه کلاسیک با کت ترنچ و کلاه فدورا یک تصویر از کارآگاه آرکیتایپ این ژانر است.
تصویر, نقاشی
شعر پر از تصاویر زنده طبیعت است.
وجهه
شرکت سخت کار کرد تا تصویر عمومی خود را بهبود بخشد.
تصویر, مجموعه تصویر
تصویر تابع f(x) = x² تمام اعداد غیرمنفی است.
همشکل, مشابه
بازیگر یک شبیهساز را به عنوان تصویر خود برای شوهای تبلیغاتی استخدام کرد.
تصور, تصویر
تصور کردن, تجسم کردن
من نمیتوانم دقیقاً تصور کنم طرحی را که توصیف میکنید.
تصویربرداری کردن, اسکن کردن
تکنسین مغز بیمار را با استفاده از MRI تصویربرداری کرد.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی



























