جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
glinting
01
درخشنده, پرتوافشان
sparkling or shining with a brief, sharp light
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ وجه وصفی حال
کیفی
شکل عالی
most glinting
شکل تفضیلی
more glinting
درجهپذیر
حوزه
light, appearance, perception
مثالها
The glinting surface of the water caught her eye as she walked along the shore.
سطح درخشان آب توجه او را جلب کرد در حالی که در امتداد ساحل قدم می زد.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
glinting
glint



























