جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
fulfilled
01
راضی, خشنود
feeling happy and satisfied with one's life, job, etc.
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most fulfilled
شکل تفضیلی
more fulfilled
درجهپذیر
حوزه
emotion, satisfaction, life
مثالها
After years of hard work, she felt fulfilled in her career.
پس از سالها کار سخت، او در حرفهاش احساس رضایت کرد.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
unfulfilled
fulfilled
fulfill



























