جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Fanny
informal
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
fannies
مثالها
After sitting all day, his fanny was sore from the hard chair.
بعد از نشستن تمام روز، کپل او از صندلی سفت درد گرفته بود.
02
کص, فرج
a woman's vagina
slang
vulgar
مثالها
That scene exposed her fanny.
آن صحنه کص او را آشکار کرد.



























