جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Fanny
غیررسمی
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
fannies
مثالها
She slipped on the wet floor and landed right on her fanny.
او روی زمین خیس لیز خورد و دقیقاً روی کپل خود فرود آمد.
02
کص, فرج
a woman's vagina
عامیانه
رکیک
مثالها
Don't touch my fanny, idiot.
به کص من دست نزن، احمق.



























