جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Divorce
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
divorces
مثالها
After years of marital conflict, they decided to pursue a divorce and go their separate ways.
پس از سالها درگیری زناشویی، آنها تصمیم گرفتند که طلاق را دنبال کنند و راههای جداگانهای را در پیش بگیرند.
to divorce
01
طلاق گرفتن
to legally end a marriage
Intransitive
مثالها
After years of struggling, they decided to divorce and pursue separate lives.
پس از سالها تلاش، آنها تصمیم گرفتند طلاق بگیرند و زندگی جداگانهای را دنبال کنند.
02
طلاق دادن, جدا کردن
to disconnect or sever the relationship between two things or entities
Transitive: to divorce sth from sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
divorce
سومشخص مفرد
divorces
وجه وصفی حال
divorcing
گذشته ساده
divorced
اسم مفعول
divorced
مثالها
They had to divorce their personal lives from their business partnership to remain professional.
آنها مجبور بودند زندگی شخصی خود را از مشارکت تجاریشان جدا کنند تا حرفهای باقی بمانند.
Divorce
01
مطلقه, مرد مطلقه
a man who has legally ended his marriage and is no longer married
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
divorces
مثالها
He is a divorce who now lives independently.
او یک مطلقه است که اکنون به طور مستقل زندگی میکند.



























