جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to allay
01
برطرف کردن نیاز
to satisfy a need such as thirst or hunger
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
allay
سومشخص مفرد
allays
وجه وصفی حال
allaying
گذشته ساده
allayed
اسم مفعول
allayed
مثالها
The snack helped allay her hunger until dinner.
تنقل کمک کرد تا گرسنگی او تا شام تسکین یابد.
درخت واژگانی
allayer
allay



























