جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Despair
01
ناامیدی
a feeling of total hopelessness
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
شکل جمع
despairs
مثالها
He was in despair after losing his job.
او پس از از دست دادن شغلش در نومیدی بود.
02
نومیدی
a state in which all hope is lost or absent
to despair
01
ناامید شدن
to fail to keep hope
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
despair
سومشخص مفرد
despairs
وجه وصفی حال
despairing
گذشته ساده
despaired
اسم مفعول
despaired
مثالها
He despaired about finding a job in such a competitive market.
او از پیدا کردن شغل در چنین بازار رقابتی نومید شده بود.



























