جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
creamy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
creamiest
شکل تفضیلی
creamier
درجهپذیر
حوزه
color, perception, appearance
مثالها
The creamy walls of the living room gave it a warm and inviting feel.
دیوارهای کرمی اتاق نشیمن به آن احساسی گرم و دعوتکننده میداد.
مثالها
The soup had a creamy texture, rich and velvety on the palate.
سوپ بافتی خامهای داشت، غنی و مخملی در کام.
03
خامه ای, کرم مانند
having a smooth, rich taste, often reminiscent of cream
مثالها
The soup had a creamy taste that lingered pleasantly.
سوپ طعمی خامهای داشت که به طور دلپذیری باقی میماند.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
creaminess
creamy
cream



























