جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
cockeyed
01
کج, معوج
tilted or misaligned in a way that seems awkward or uneven
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
most cockeyed
شکل تفضیلی
more cockeyed
درجهپذیر
مثالها
His glasses were cockeyed, resting unevenly on his face.
عینک او کج بود، به طور ناهموار روی صورتش قرار گرفته بود.
02
بی معنی, پوچ
having an unreasonable or absurd quality
مثالها
The story had a cockeyed ending no one expected.
داستان یک پایان عجیب و غریب داشت که هیچ کس انتظارش را نداشت.
03
مست, مخمور
very drunk
04
ناامیدکننده, فاقد پتانسیل
foolish or likely to fail
درخت واژگانی
cockeyed
cock
eyed



























