جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Clutter
01
خرتوپرت
a number of objects scattered around in a messy and untidy way
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
مثالها
She cleared the clutter from the kitchen counter.
او شلوغی را از روی پیشخوان آشپزخانه پاک کرد.
02
نویز, تداخل
unwanted echoes that interfere with the observation of signals on a radar screen
to clutter
01
به صورت نامرتب پر کردن, شلوغ کردن
fill a space in a disorderly way
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
clutter
سومشخص مفرد
clutters
وجه وصفی حال
cluttering
گذشته ساده
cluttered
اسم مفعول
cluttered



























