جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Flatline
01
یک مغز مرده, یک احمق کامل
a person so stupid or incapable as to be effectively brain-dead
توهینآمیز
عامیانه
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
flatlines
مثالها
That flatline laughed at a joke he didn't get.
آن احمق به یک جوک خندید که متوجه نشده بود.
to flatline
01
ثابت ماندن, افزایش نیافتن
to remain the same and fail to make any progress
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
flatline
سومشخص مفرد
flatlines
وجه وصفی حال
flatlining
گذشته ساده
flatlined
اسم مفعول
flatlined
مثالها
Sales figures flatlined after the initial surge in popularity.
ارقام فروش پس از افزایش اولیه محبوبیت ثابت ماند.
02
فوت کردن, مردن
* (of a person) die



























