جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
troubled
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most troubled
شکل تفضیلی
more troubled
درجهپذیر
مثالها
He felt troubled about the upcoming job interview.
او درباره مصاحبه شغلی پیش رو نگران بود.
مثالها
The troubled region has faced years of political unrest and violence.
منطقه مشکلدار با سالها ناآرامی سیاسی و خشونت روبرو بوده است.
درخت واژگانی
untroubled
troubled
trouble



























