جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
silly
مثالها
She felt silly when she tripped over nothing in front of her friends.
او وقتی که جلوی دوستانش بیدلیل زمین خورد احساس احمق بودن کرد.
02
بازیگوش
lacking seriousness or importance
مثالها
It 's silly to focus on such trivial details.
احمقانه است که روی چنین جزئیات پیش پا افتاده ای تمرکز کنیم.
silly
مثالها
She acted silly overjoyed when she found out she won.
او احمقانه خوشحال شد وقتی فهمید که برنده شده است.
02
احمقانه, دیوانه وار
in an absurd way, often characterized by foolishness or playful behavior
مثالها
She laughed silly at the joke, even though it was n't that funny.
او به شوخی احمقانه خندید، حتی اگر آنقدرها خندهدار نبود.
درخت واژگانی
silliness
silly



























