جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
miserable
مثالها
Working long hours without a break made her feel miserable.
کار کردن ساعات طولانی بدون استراحت او را بدبخت احساس کرد.
02
ترشرو, بدخلق
(of a person) bad-tempered and grumpy
مثالها
He was a miserable old man who never smiled or spoke kindly to anyone.
او یک مرد پیر بدبخت بود که هرگز لبخند نزد یا با کسی مهربانانه صحبت نکرد.
مثالها
Despite his efforts, he was miserable at learning a new language.
علیرغم تلاشهایش، او در یادگیری یک زبان جدید ضعیف بود.
مثالها
They had a miserable time during the trip due to the constant delays.
آنها به دلیل تاخیرهای مداوم در طول سفر زمانی بدبختانه داشتند.
درخت واژگانی
miserableness
miserably
miserable
miser



























