جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
wackeln
[past form: wackelte]
01
تکان خوردن, لق بودن
Sich leicht hin und her bewegen
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حرکتی
باقاعده
فعل کمکی
haben
اولشخص مفرد
wackele
سومشخص مفرد
wackelt
وجه وصفی حال
wackelnd
گذشته ساده
wackelte
اسم مفعول
gewackelt
مثالها
Die Zähne des Kindes begannen zu wackeln.
دندانهای کودک شروع به لرزیدن کردند.
02
لق بودن
Nicht fest sitzen
مثالها
" Warum wackelt dein Handy? " " Das Gehäuse ist locker. "
چرا تلفن شما تکان میخورد؟ "قاب شل است."



























