جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
déclencher
01
به کار انداختن, به راه انداختن، موجب شدن
به کار انداختن
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
باقاعده
فعل کمکی
avoir
وجه وصفی حال
déclenchant
اسم مفعول
déclenché
مثالها
Ce genre d'incident pourrait déclencher une guerre.
02
آزاد کردن, رها کردن
آزاد کردن
مثالها
Il a déclenché le frein à main avant de descendre de la voiture.



























