جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Instance
01
نمونه, مثل، مثال، مورد
a specific case or example of something
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
instances
مثالها
The court reviewed several instances of misconduct before making a decision.
دادگاه قبل از تصمیمگیری، چندین مورد سوءرفتار را بررسی کرد.
02
مثال, مورد
an item of information that is typical of a class or group
to instance
01
مثال آوردن
to explain something by giving an example
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
instance
سومشخص مفرد
instances
وجه وصفی حال
instancing
گذشته ساده
instanced
اسم مفعول
instanced
مثالها
In his presentation, he instanced some recent trends to demonstrate the market shift.
در ارائه خود، او مثالی زد از برخی روندهای اخیر برای نشان دادن تغییر بازار.
درخت واژگانی
instancy
instance



























