جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
infrequent
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
least frequent
شکل تفضیلی
less frequent
درجهپذیر
مثالها
He made infrequent visits to his hometown since moving away.
او از زمانی که نقل مکان کرد، به زادگاهش به ندرت سر زد.
مثالها
Earthquakes are infrequent in this region, but when they happen, they can be devastating.
زمینلرزهها در این منطقه کمتعداد هستند، اما وقتی اتفاق میافتند، میتوانند ویرانگر باشند.
مثالها
The desert was dotted with infrequent shrubs, scattered across the vast expanse of sand.
بیابان با بوتههای کمتعداد پوشیده شده بود، که در سراسر گستره وسیع شن پراکنده بودند.
درخت واژگانی
infrequent
frequent
frequ



























