جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
infrequent
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
least frequent
شکل تفضیلی
less frequent
درجهپذیر
مثالها
The infrequent bus service made it difficult to commute.
سرویس اتوبوس کمتواتر رفت و آمد را دشوار میکرد.
مثالها
Infrequent rain showers make this area prone to droughts.
بارشهای به ندرت این منطقه را مستعد خشکسالی میکند.
مثالها
Infrequent houses lined the lonely road, separated by long stretches of open land.
خانههای پراکنده در امتداد جاده تنها صف کشیده بودند، که با فاصلههای طولانی از زمین باز از هم جدا شده بودند.
درخت واژگانی
infrequent
frequent
frequ



























