جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to impute
01
نسبت دادن به, منتسب کردن به
to attribute a quality, action, or outcome to a person, cause, or source
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
impute
سومشخص مفرد
imputes
وجه وصفی حال
imputing
گذشته ساده
imputed
اسم مفعول
imputed
مثالها
She imputed her success to years of hard work.
او موفقیت خود را به سالها کار سخت نسبت داد.
درخت واژگانی
imputable
impute



























