جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to grok
01
به طور عمیق درک کردن, کاملاً فهمیدن
to deeply understand something
Transitive: to grok sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
grok
سومشخص مفرد
groks
وجه وصفی حال
grokking
گذشته ساده
grokked
اسم مفعول
grokked
مثالها
The detective gradually grokked the motives behind the seemingly random series of events.
کارآگاه به تدریج گروک کرد انگیزههای پشت سری رویدادهای به ظاهر تصادفی را.



























