جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Gold
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
شکل جمع
golds
مثالها
She wore a necklace adorned with a pendant made of gold.
او یک گردنبند به همراه آویزی از طلا به تن داشت.
1.1
طلا, رنگ طلایی
a deep yellow color; the color of the metal gold
1.2
طلا, گنج
something likened to the metal in brightness or preciousness or superiority etc.
1.3
سکه های طلا, پول طلا
coins made of gold
02
طلا, ثروت
great wealth
gold
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
most gold
شکل تفضیلی
more gold
درجهپذیر
مثالها
His artwork featured intricate designs in gold ink.
اثر هنری او طرحهای پیچیدهای با مرکب طلایی داشت.



























