جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to gobble
01
بلعیدن
to eat something quickly and greedily, often making loud and rapid swallowing sounds
Transitive: to gobble food
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
gobble
سومشخص مفرد
gobbles
وجه وصفی حال
gobbling
گذشته ساده
gobbled
اسم مفعول
gobbled
مثالها
After a long day of fasting, he could n't resist gobbling down his dinner.
پس از یک روز طولانی روزهداری، او نتوانست در برابر بلعیدن شام خود مقاومت کند.
02
*صدای بوقلمون درآوردن
to make a rapid, throaty, and guttural noise made in a series of gurgling clucks sound
Intransitive
مثالها
The bird gobbled from the tree, making its deep, throaty sound.
پرنده از روی درخت قدقد کرد، صدای عمیق و گلوگاهی خود را درآورد.
Gobble
01
صدای بوقلمون, صدای مشخص بوقلمون
the characteristic sound made by a turkey cock
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
gobbles
درخت واژگانی
gobbler
gobble



























