جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
gamy
01
نترس, شجاع
willing to face danger
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
gamiest
شکل تفضیلی
gamier
درجهپذیر
02
(گوشت) با بو یا مزه زُخم
(of meat) having a sharp taste or smell because of being a bit spoiled
مثالها
He was known for his gamy sense of humor, which often made people uncomfortable.
او به خاطر حس طنز زبون خود معروف بود، که اغلب مردم را ناراحت میکرد.



























