جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
fondly
اطلاعات دستوری
مثالها
She reminisced fondly about her childhood adventures.
او با محبت از ماجراهای کودکیاش یاد کرد.
02
ساده لوحانه, با اعتماد به نفس اشتباه
in a way that shows foolish optimism or mistaken confidence
مثالها
She fondly imagined he would come back to her after all these years.
او سادهلوحانه تصور میکرد که او پس از این همه سال به سویش بازخواهد گشت.



























