جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to flub
01
خراب کردن, نابود کردن
make a mess of, destroy or ruin
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
flub
سومشخص مفرد
flubs
وجه وصفی حال
flubbing
گذشته ساده
flubbed
اسم مفعول
flubbed
Flub
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
flubs
مثالها
The actor 's flub on stage was obvious, but the audience was forgiving.
اشتباه بازیگر روی صحنه آشکار بود، اما تماشاگران بخشنده بودند.



























