جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Dung
01
کود, سرگین
the solid waste produced by animals
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
dungs
مثالها
After grazing all morning, the cows left piles of dung in the field.
بعد از چریدن تمام صبح، گاوها تودههایی از کود در مزرعه باقی گذاشتند.
to dung
01
دفع کردن, مدفوع کردن
(of animals) to produce solid waste
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
dung
سومشخص مفرد
dungs
وجه وصفی حال
dunging
گذشته ساده
dunged
اسم مفعول
dunged
مثالها
Birds dung on cars parked under their nests.
پرندگان روی ماشینهای پارک شده زیر لانههایشان مدفوع میکنند.
02
کود دادن, کود حیوانی دادن
to fertilize soil or plants with animal droppings
مثالها
Researchers dunged test plots to compare crop yields.
محققان برای مقایسه عملکرد محصولات، قطعات آزمایشی را کود دادند.



























