جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to disrobe
01
لباس (خود را) درآوردن
to remove one's clothing
Intransitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
disrobe
سومشخص مفرد
disrobes
وجه وصفی حال
disrobing
گذشته ساده
disrobed
اسم مفعول
disrobed
مثالها
The actor had to disrobe on set as part of the scene, revealing the character's vulnerability.
بازیگر مجبور شد در صحنه لباسهایش را درآورد تا آسیبپذیری شخصیت را نشان دهد.
درخت واژگانی
disrobe
robe



























