جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Disillusion
01
سرخوردگی, رهایی از توهم
freeing from false belief or illusions
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
to disillusion
01
تو ذوق (کسی) زدن
to cause someone to stop believing in something they thought to be true
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
disillusion
سومشخص مفرد
disillusions
وجه وصفی حال
disillusioning
گذشته ساده
disillusioned
اسم مفعول
disillusioned
مثالها
His experience in the military did not meet his expectations and ultimately disillusioned him about the reality of war.
تجربه او در ارتش با انتظاراتش مطابقت نداشت و در نهایت او را نسبت به واقعیت جنگ دلسرد کرد.
درخت واژگانی
disillusion
illusion
illus



























