جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to disallow
01
اجازه ندادن, مجاز ندانستن
to reject or forbid something officially
Transitive: to disallow sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
disallow
سومشخص مفرد
disallows
وجه وصفی حال
disallowing
گذشته ساده
disallowed
اسم مفعول
disallowed
مثالها
The committee voted to disallow the proposed budget amendment, citing its potential negative impact on essential services.
کمیته به ممنوعیت اصلاحیه پیشنهادی بودجه رای داد و به تاثیر منفی بالقوه آن بر خدمات ضروری اشاره کرد.
درخت واژگانی
disallow
allow



























