جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Willy
01
مرد, پسر
a man
غیررسمی
مثالها
That willy tried to steal the last slice of pizza.
آن مرد سعی کرد آخرین برش پیتزا را بدزدد.
02
کیر, آلت تناسلی
the penis
عامیانه
رکیک
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
willies
مثالها
He joked that his willy hurt after the gym session.
او شوخی کرد که کیرش بعد از جلسه ورزشگاه درد میکرد.



























