جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to smash the gas
01
گاز دادن, شتاب گرفتن
to speed up or intensify effort on a task
عامیانه
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
جدانشدنی
جزء فعلی
the gas
فعل پایه
smash
زمان حال
smash the gas
سومشخص مفرد
smashes the gas
وجه وصفی حال
smashing the gas
گذشته ساده
smashed the gas
اسم مفعول
smashed the gas
مثالها
We need to smash the gas on this project if we want to meet the deadline.
اگر میخواهیم به مهلت مقرر برسیم، باید در این پروژه پا روی گاز بگذاریم.



























