جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Busybody
01
نخود هر آش, فرد فضول
someone who interferes in the affairs of others without being invited
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
busybodies
مثالها
The neighborhood busybody was always spreading rumors about everyone.
فضول محله همیشه در حال پخش شایعات درباره همه بود.



























