جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
bumpy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
bumpiest
شکل تفضیلی
bumpier
درجهپذیر
مثالها
The bumpy ride on the roller coaster thrilled the passengers.
سفر پر دستانداز روی ترن هوایی مسافران را هیجانزده کرد.
مثالها
The mattress was old and bumpy, making it uncomfortable to sleep on.
تشک قدیمی و ناهموار بود، که خوابیدن روی آن را ناراحت کننده میکرد.
مثالها
The launch of the new product was bumpy, facing several technical issues.
راهاندازی محصول جدید ناهموار بود، با چندین مشکل فنی روبرو شد.
درخت واژگانی
bumpiness
bumpy
bump



























