جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
bumpy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
bumpiest
شکل تفضیلی
bumpier
درجهپذیر
حوزه
movement, sensation, transportation
مثالها
The plane had a bumpy landing due to strong winds.
هواپیما به دلیل بادهای شدید یک فرود پرتلاطم داشت.
مثالها
The skin of the orange was bumpy, with small protrusions dotting its surface.
پوست پرتقال ناهموار بود، با برآمدگیهای کوچکی که سطح آن را نقطهگذاری کرده بود.
مثالها
His career had a bumpy start, but he eventually found success.
شغل او شروعي ناهموار داشت، اما در نهايت به موفقيت رسيد.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
bumpiness
bumpy
bump



























