جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Breeze
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
breezes
مثالها
He took a deep breath, enjoying the fresh mountain breeze.
او یک نفس عمیق کشید، از نسیم تازه کوهستان لذت برد.
02
کار آسان
something that is easy to do or accomplish
مثالها
The exam was a breeze; I finished it in half the time.
امتحان بسیار آسان بود؛ من آن را در نصف زمان تمام کردم.
to breeze
01
به آرامی وزیدن, نوازش کردن (مثل نسیم)
blow gently and lightly
02
به راحتی پیش رفتن, به آسانی پیشروی کردن
to proceed quickly and easily
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
breeze
سومشخص مفرد
breezes
وجه وصفی حال
breezing
گذشته ساده
breezed
اسم مفعول
breezed
درخت واژگانی
breezy
breeze



























