جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
bored
01
خسته و بیحوصله, کسل
tired and unhappy because there is nothing to do or because we are no longer interested in something
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most bored
شکل تفضیلی
more bored
درجهپذیر
مثالها
He's bored because he has nothing to do at home.
او حوصلهاش سر رفته چون در خانه کاری برای انجام دادن ندارد.
-bored
01
تفنگ لولهدار, با اندازه لوله مشخص
(of a gun) having a bore of a specified size or type
مثالها
The small-bored rifle was ideal for precision shooting.
تفنگ با لوله کوچک برای تیراندازی دقیق ایدهآل بود.
درخت واژگانی
bored
bore



























