جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
wise
01
عاقل
deeply knowledgeable and experienced and capable of giving good advice or making good decisions
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
wisest
شکل تفضیلی
wiser
درجهپذیر
مثالها
The wise leader carefully considers all options before making decisions for the team.
رهبر خردمند تمام گزینهها را قبل از تصمیمگیری برای تیم به دقت در نظر میگیرد.
مثالها
She made a wise decision to save money for the future.
او تصمیم خردمندانهای گرفت که برای آینده پول پسانداز کند.
Informal
مثالها
I warned him not to get wise with his boss during the meeting, but he did n’t listen.
من به او هشدار دادم که در جلسه با رئیسش باهوش بازی در نیاورد، اما گوش نکرد.
04
خردمند, مطلع
evidencing the possession of inside information
Wise
01
روش, شیوه
a way of doing or being
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
wises
درخت واژگانی
unwise
wisdom
wisely
wise
کلمات نزدیک



























