جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Winder
01
پیچاننده, دستگاه پیچیدن
mechanical device around which something can be wound
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
winders
مثالها
The toy required a winder to make it move after being placed in the correct position.
اسباب بازی به یک ساعت کوککن نیاز داشت تا پس از قرار گرفتن در موقعیت صحیح حرکت کند.
03
پیچاننده, کوک کننده
a worker who winds (e.g., a winch or clock or other mechanism)
درخت واژگانی
winder
wind



























