جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
weary
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
weariest
شکل تفضیلی
wearier
درجهپذیر
حوزه
fatigue, emotion, health
مثالها
After a long day of hiking, he felt weary and ready to rest.
پس از یک روز طولانی پیادهروی، او احساس خستگی میکرد و آماده استراحت بود.
to weary
01
خسته شدن, فرسوده شدن
exhaust or get tired through overuse or great strain or stress
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
weary
سومشخص مفرد
wearies
وجه وصفی حال
wearying
گذشته ساده
wearied
اسم مفعول
wearied
02
خسته شدن, ملول شدن
lose interest or become bored with something or somebody
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
unweary
wearily
weariness
weary



























