جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
uncharted
01
اکتشاف نشده, نقشه برداری نشده
not mapped, explored, or documented
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
most uncharted
شکل تفضیلی
more uncharted
درجهپذیر
مثالها
The adventurers set off into uncharted territory, eager to explore new lands.
ماجراجویان به سرزمینهای ناشناخته رفتند، مشتاق برای کاوش سرزمینهای جدید.



























