جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
ubiquitous
01
همه جا حاضر, متداول
seeming to exist or appear everywhere
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
most ubiquitous
شکل تفضیلی
more ubiquitous
درجهپذیر
مثالها
Smartphones have become ubiquitous in modern society, with almost everyone owning one.
گوشیهای هوشمند در جامعه مدرن همهجا حاضر شدهاند، تقریباً همه یک دستگاه دارند.



























