جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
ubiquitous
01
همه جا حاضر, متداول
seeming to exist or appear everywhere
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
most ubiquitous
شکل تفضیلی
more ubiquitous
درجهپذیر
مثالها
The scent of fresh coffee is ubiquitous in cafes, enticing passersby to come in.
بوی قهوه تازه در کافهها همهجا است و رهگذران را به داخل میکشاند.



























