جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to blab
01
پرحرفی کردن
to talk excessively or thoughtlessly
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
blab
سومشخص مفرد
blabs
وجه وصفی حال
blabbing
گذشته ساده
blabbed
اسم مفعول
blabbed
مثالها
The talkative student tended to blab during exams, distracting classmates with irrelevant comments.
دانش آموز پرحرف تمایل داشت در طول امتحانات وراجی کند، و با نظرات بیربط همکلاسیها را حواسپرتی میداد.
02
وراجی کردن, افشا کردن
to reveal confidential or private information carelessly
مثالها
Do n't blab the password to anyone.
رمز عبور را به هیچکس فاش نکن.
درخت واژگانی
blabber
blab



























