جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to tow
01
کشیدن, بکسل کردن
to pull an object behind a vehicle, typically using a rope or chain
Transitive: to tow sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
tow
سومشخص مفرد
tows
وجه وصفی حال
towing
گذشته ساده
towed
اسم مفعول
towed
مثالها
He used his boat to tow the water-skier around the lake for a thrilling ride.
او از قایق خود برای کشیدن اسکی باز روی آب در اطراف دریاچه برای یک سواری هیجان انگیز استفاده کرد.
Tow
01
کشیدن, حمل
the act of hauling something (as a vehicle) by means of a hitch or rope
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش



























