جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Sojourn
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
sojourns
مثالها
His sojourn at the seaside cottage provided the perfect escape from city life.
اقامت او در کلبه کنار دریا، فرار کامل از زندگی شهری را فراهم کرد.
to sojourn
01
موقتی اقامت کردن
to stay or reside temporarily in a place
Intransitive: to sojourn somewhere
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
sojourn
سومشخص مفرد
sojourns
وجه وصفی حال
sojourning
گذشته ساده
sojourned
اسم مفعول
sojourned
مثالها
The artist decided to sojourn in the picturesque mountain town to find inspiration for a series of landscape paintings.
هنرمند تصمیم گرفت در شهر کوهستانی نقاشیگونه اقامت موقت کند تا الهامی برای یک سری نقاشیهای منظره پیدا کند.



























