جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
slimy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
slimiest
شکل تفضیلی
slimier
درجهپذیر
مثالها
The slimy politician was known for making promises he never intended to keep.
سیاستمدار لغزنده به خاطر وعدههایی که هرگز قصد نگه داشتن آنها را نداشت، معروف بود.
مثالها
The frog's skin was slimy to the touch, a characteristic feature of amphibians.
پوست قورباغه هنگام لمس لغزنده بود، ویژگی مشخصه دوزیستان.
درخت واژگانی
sliminess
slimy
slime



























