جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
slim
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
slimmest
شکل تفضیلی
slimmer
درجهپذیر
مثالها
She has a slim and graceful posture.
او وضعیتی لاغر و زیبا دارد.
02
کوچک, کم
small in size or width
مثالها
The bookshelf was slim enough to fit in the tight corner of the room.
قفسه کتاب به اندازه کافی نازک بود تا در گوشه تنگ اتاق جا شود.
03
نازک, کم
very small in degree
مثالها
Despite the slim possibility of rain, they decided to bring umbrellas just in case.
علیرغم احتمال کم باران، آنها تصمیم گرفتند چتر همراه خود ببرند.
to slim
01
لاغر شدن, کم کردن وزن
take off weight
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
slim
سومشخص مفرد
slims
وجه وصفی حال
slimming
گذشته ساده
slimmed
اسم مفعول
slimmed
درخت واژگانی
slimly
slimness
slim



























