جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
shattering
01
خراب کننده, پر سر و صدا
seemingly loud enough to break something; violently rattling or clattering
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ وجه وصفی حال
کیفی
شکل عالی
most shattering
شکل تفضیلی
more shattering
درجهپذیر
مثالها
The shattering experience of losing their home was something they never fully overcame.
تجربه شکننده از دست دادن خانهشان چیزی بود که هرگز به طور کامل بر آن غلبه نکردند.
Shattering
01
خرد کردن, شکستن
the act of breaking something into small pieces
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش



























