جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to bash
01
زدن, کوبیدن
to forcefully hit something or someone
Transitive: to bash sb
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
bash
سومشخص مفرد
bashes
وجه وصفی حال
bashing
گذشته ساده
bashed
اسم مفعول
bashed
مثالها
The child accidentally bashed the toy against the wall, causing it to break.
کودک به طور تصادفی اسباببازی را به دیوار کوبید، که باعث شکستن آن شد.
Bash
01
ضربه محکم, ضربه پرانرژی
a vigorous blow
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
bashes
02
مهمانی, جشن
a lively and exuberant party
مثالها
She threw an epic birthday bash that everyone enjoyed.
او یک مهمانی تولد حماسی برگزار کرد که همه از آن لذت بردند.



























